Lilypie 1st Birthday Ticker من و شوشو خوشبخت با محمدرضا نازنازی

من و شوشو خوشبخت با محمدرضا نازنازی

مامان بد محمدرضا
نویسنده : رویا - ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٤
 

سلام

امیدوارم حال همه دوستان خوب باشد

من و محمدرضا گلم و بابا هادی هم خوبیم

پسرم کلی برای خودش بزرگ شده

طوری که بعضی مواقع متعجب میشوم از این همه تغییر و این همه فهمیدن

آقا محمدرضا کلی باهوشه البته اگر تعریف نباشه

پسرم در چهارده ماهگی راه افتاد رفته بودیم شمال دهم فرودین بود ساعت 10 رسیدم و آقا بلند شد و راه رفت

آقا محمد رضا 13 دندان دارد و یک دندان نیش دیگرش هم پیله کرده است

آقا محمدرضا کلمه ای نیست که به زبان نیاورد

آقا محمدرضا صلوات میفرستد با وعجل فرجهم آخرش کامل

لی لی حوضک- تاب تاب عباسی - اتل متل- چشم چشم دو ابرو

همه رو به صورت کامل میگه اگه حوصله نداشته باشه ریتمشو میزنه

وقتی از مهد به خونه میاد تا ساعتی که ما بیدار هستیم بیداره و راه میره بعضی مواقع من به جای اون خسته میشم

عاشق کتاب

عاشق مامان بزرگ و عمه مریمشه

آقا بعضی مواقع که کار داشته باشه به همه میگه مامان و چنان با التماس میگه که دل آدم براش کباب میشه

دیروز دختر عمه اش یه انیمیشن توی موبایل نشونش داد که دوتا بچه هندوانه میخوردند و همدیگر رو بوست میکردند آقا غش کرده بود از خنده آخرش هم با هر بوس اونا دختر عمه اش رو ماچ مالی میکرد

عکسای خوشکلی از محمدرضا دارم ولی راستش رو بخواهید فراموش کردم چگونه بگذارم که انشاءا... به زودی ارسالشون میکنم

 


 
comment نظرات ()

 
اندر احوالات محمدرضای شیطون
نویسنده : رویا - ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٩
 

سلام امیدوارم حال همه دوستای گلم خوب باشه

خیلی بی وفا شدم خودم خوب میدونم

و  اما محمدرضا گل پسر ما

آقا محمدرضا ما شش دانه دندان زیبا دارد آقا گلی سه ماهی است که چهاردست و پا میره و به کمک لوازم منزل هم راه میرود

از دو هفته پیشم تنهایی رفت بالای مبل و کنار مبلی را حسابی بهم ریخت

پسر نازم تا یک ماه پیش وقتی صداش میکردیم میگفت هان ولی آقا دو هفته ایست که وقتی صداش میکنیم میگه (به)

آقا این کلمات را بلده و دائماً میگه آبَ- بابا - دَدَ - به به -چیه - جیزه - م و ن راهم با خودش میگه و معلوم نیست به چی و کی میگه

به پسرم وقتی میگیم به به میگه شروع میکنه به گفتن بَ بَ

وقتی میگیم کلاغه میگه شروع به سق زدن میکنه

آقا اسب هم با تکون دادن خودش میشناسه

انشاءا... اگه دختر عمه اش عکسهاشو بده به زودی زود میزارم توی وبم


 
comment نظرات ()

 
اولین دندان پسری
نویسنده : رویا - ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٠
 

گل پسرم چهارشنبه 17/7/87 اولین دندانش نیش زد لبخندپنجشنبه هم ما برایش آش دندانی پختیم بچم خیلی عذاب کشید گریه

راستی پسرم از حالت نشسته به سینه خیز می افتد از جمعه تا حالا هم یه حالتی مثل چهاردست و پا دارد نزدیک ما هم که باشد خودش را میگیرد و بلند می کندتشویق

الاهی مامان فدای اون قد و بالای کوچلوش بشه که انقدر ملوس ماچماچماچماچ


 
comment نظرات ()

 
سرخوردن مامانی
نویسنده : رویا - ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۳
 

پسرمو دیروز گذاشتم روی صندلی بادیش آقا هر دو دستش را روی دسته گذاشته و خودش را سر داد  پایین صندلیخنده ما از خنده روده بر شدیم بابائی هم یه بازی جدید میکنه یکی از اسباب بازیهای حمامشو که صدا دار است را روی دوتا پای عسلم میزنه تا میاره طرف سرش خودشو لوسانه جمع میکنهماچ

 


 
comment نظرات ()

 
تولد شش ماهگی پسرم
نویسنده : رویا - ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٠
 

دوست گلم سلام از این همه تاخیر معذرت میخواهم و از همه شما که جویای حال من و پسرگلم بودید ممنونم پسر ناز من هشتم اسفند ماه 1386 ساعت پنج بعد از ظهر در بیمارستان مصطفی خمینی تهران بدنیا آمد و خدا بزرگترین هدیه دنیا را به من و شوشو مهربان تقدیم کرد هنوز باورم نمی شد مادر شده بودم در یک توهم به سر می بردم

اسم این فرشته را محمدرضا گذاشتیم.

پسرم هنگام تولد 600/3 وزن و 50 قد داشت.

خدا را شکر هیچ مشکلی هم نداشت.

اوضاع خودم ولی زیاد خوب نبود شیرم خیلی کم بود.

اولین سفری که پسرم رفت در 40 روزگیش بود که  روزشماری برای آن روز را می کردیم

پسرم گلم به مامان و باباش رفته و بسیار خوش سفر و عاشق گردش و سفر است طوری که در سفر تمام مشکلاتش حل می شود

پسرم خیلی خیلی خوش اخلاقه طوری که تا به حال نشده بغل کسی برود و گریه کنه هر کسی را که میبیند انگار سالهای سال میشناسد چنان دست و پایی برایش می زند که دل طرف آب میشود.

عزیز دلم از همان ابتدای تولد عادت به خوردن دستش داشت انشاءا... عکسش را می گذارم و دل همتون رو آب میکنم فعلاً عکس حمله به همه چیز رو ببنید

 

چکاب 40 روزگی

وزن 500/4 قد 52

پسرم در پایان سه ماهگی دستش را که میگرفتیم بشمار سه بلند میشد و عاشق این کار شده بود

چکاب 2 ماهگی و واکس

وزن 800/4 قد 53

موقع واکس دو ماهگی تنها رفتم پسرم توی حال خودش بود سوزن را که به پاهای ناز پسرم فرو کرد من و او با هم شروع به گریه کردن کردیم وای چه صحنه بدی بود

عزیز دلم در پایان چهار ماهگی خنده های دلبرانه می کرد

چکاب 4 ماهگی

وزن 800/5 قد 54

واکس 4 ماهگیش محمد رضا چنان ذوق و دست و پایی برای مسئول بهداشت میزد که دلمو کباب کرد ولی جرآت من بیشتر شده بود

نانازم در پنج ماهگی جیغ های انچنانی میزد طوری که من به جای اون گلویم درد میگرفت

وزن 500/6 قد 55

غذای کمکی را از این ماه آغاز کردم

پسرم در این ماه سه روز تب کرد و کلی ضعیف شد

 پسر نازم جمعه نیم ساله شد

پسر گلم، عزیز دلم شش ماهگیت مبارک. نیم سالگیت مبارک. ایشا... 200 – 300 تا از این نیم سالها زنده و سالم و شاد باشی.

آره به همین سرعت به همین سادگی و به همین خوشمزگی پسر نازم  6 ماهه شد.

پسر نازم در هفته آخر پنج ماهگیش نشست ولی تنبل مامان از دمرو شدن بدش می آید بنابراین هیچ پیشرفتی برای سینه خیز و قلت  زدن ندارد

آقا حوسله روروئک را هم ندارد یا پاشو بالا میگیره یا بعد از 5 دقیقه شروع به بد قلقی می کنه

فقط بعضی مواقع که حال داشته باشه وقتی روی مبل روی سینه ام می ندازمش خودش را سر می دهد و می اندازد بین پاهام و از خنده روده بر می شود

من از اول شهریور کارم را رسماً شروع کردم محمد رضا پیش دختر عمه گلش ملیحه این یکماه را می ماند الهی بمیرم از ماه دیگه باید برود مهد کودک 

راستی یادم رفت بگم آقا تازگیها یاد گرفته سینه ام را بین دو تا لثه اش نگه می دارد و میکشد و دادم را در می آورد زیر چشمی نگاه میکند اگه داد بزنم بدتر میکنه ولی اگه به روی خودم نیاورم مشغول خوردن میشود

محمد رضا عاشق لوستر و چراغه.

دیگه برای این پست کافیه خسته شدید انشاءا.. زود به زود میام و از عشقم میگم

 

 


 
comment نظرات ()

 
پسر نازم ورودت را به هفت ماهگی تبریک میگم
نویسنده : رویا - ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱۸
 

گل پسر ما از امروز وارد ماه هفتم شده راستی سیسمونیشم کامل شد و به احتمال زیاد پنج شنبه میارند

این چند روز درگیر جابجایی و این حرفها بودیم بالاخره رفتیم خونه خودمون و پسر نازم یه اتاق بزرگ برای خودش داره که مامانی و بابایی با هم رفتیم یه فرش خوشگل و پرده ناز براش خریدیم که انقدر ملوسه که نگو و نپورس الاهی مامان فدای اون قد و بالای خوشگلش بشم که نیومده کلی برامون عزیز شده


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : رویا - ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٤
 

سلام سلام صدتا سلام بابا به خدا من بی وفا نیسم راستش را بخواهید دو سه بار نوشتم ولی تا ارسال کردم پاک شد منهم دیگه ننوشتم

و اما اندر احوالات ما خدا رو شکر این روزشمار دو رقمی شد به امید یه رقمی شدنش سیسمونی نی نی هم تقریباً آماده است بجز سرویس تخت و کمد که اونهم تا آخر این ماه آماده میشه بعدشم یه جشن سیسمونی باحال راستی ما از گردشگریهامون کم نکردیم و جای همتون خالی تولد امام رضا رفتیم پابوس آقا و کلی برای همتون دعا کردم - هفته گذشتش هم جاتون خالی شمال بودیم و کلی حال کردیم این بچه هم آخر معرفت و اصلاً و ابداً مامانشو اذیت نمی کنه


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : رویا - ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٧
 
دوستای گلم بازم با کمال پروئی بعد از یک غیبت کبری آمدم حال و روز خودم و نی نی خوبه ولی نمی دانم چرا انقدر بی حوصله هستم حوصله هیچ کاری را ندارم شاید این هم از عوارض بارداری است ولی به خدا دلم میخواد هر روز برایتان بنویسم احساس میکنم نی نی مهمترین اتفاق روزهای اخیر و دوست دارم همش از اون بنویسم ولی اونم که بغیر از چند تا لگد که هر از چندگاهی نثار مامانش میکنه اثر دیگه نداره که برا تون تعریف کنم 
 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : رویا - ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٥
 

سلام به همه دوستای ناز و مهربونم بابا این پسری ما رو خیلی خیلی تنبل کرده بنابراین شرمنده همه دوستایی که خیلی خیلی دوستشون دارم شده ام

حالا اندراحوالات پسری

سه روز که وارد هفته بیستم شدم ولی تنبلیم آمد برای شما دوستای گلم چیزی بنویسم پسری هر از چند گاهی تکونهای کوچلویی که مامانیش اصلا اذیت نمی شه میخوره یکشنبه با شوشو رفتیم بهار سه تا سرهمی گرفتیم شد ۵۰ هزار تومان قیمتها واقعا سرسام آورد بود یه کفش کوچلو دیدیم ۳۰ هزار تومان گفتم آقا چه خبره من برای خودم زیر ۱۰ تومن کفش میخرم یه بافت یه وجبی دیدیم ۳۵ هزار تومان وای وای وای

دوشنبه با مامانی رفتیم سه راه جمهوری قیمت مناسب تر بود ولی وسایل بیشتر ایرانی بودند دو سه دست لباس و حوله و سرویس شوینده دو جفت کفش خوشکل و ست کامل لباس نوزادی و چند تا چیز دیگه خرید کم کم داری جهیزیه پسر کوچلومون رو جفت و جور میکنیم


 
comment نظرات ()

 
پسر پسر قند عسل
نویسنده : رویا - ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٤
 

بالاخره ما هم پسر دار شدیم خدا رو صد هزار مرتبه شکر همه چیزش مرتب بود خدا را قسم میدم به مولود امروز کریم اهل بیت امام حسن (ع) خودش مواظب همه این مسافرهای کوچلو باشه و همشونو به راه راست هدایت کنه و صالح و سالم به مقصد برسونه


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : رویا - ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۳۱
 

دوست گلم سلام

ببخشید از اینکه دیر به دیر بهتون سر میزنم و مینویسم راستش را بخواهید یکهفته ای با رئیسم دچار مشکل شده بودم و سرگردون بودم تا جامو عوض کردند تازه با کلی منت که باید چنین و چنان باهات میکردیم حالا به چه جرمی به جرم این که میخواهم مادر  بشم و رئیس از مرخصی رفتن بدش میاد

حال خودم و نی نی جانم خوبه هنوز عرض اندام نکرده گاهی زیر شکمم نبض کوچکی میزند نمی دانم مال نی نی هست یا نه خلاصه کلی منتظرشم روی ماه همتونو میبوسم


 
comment نظرات ()

 
از همتون ممنون
نویسنده : رویا - ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٠
 

دیروز نی نی دوست مرخص شد انگار خدا را شکر بهتره از همتون به خاطر نگرانی و دعاهاتون ممنون

حالا از نی نی بگم امروز پانزده هفتمه یعنی دقیقا سه ماه و نیم خدا را صد هزار مرتبه شکر همه چیز مرتبه نی نی خیلی خیلی هوامو داره ازش ممنونم

دیروز یه خبر خوب شنیدم یکی از دوستام که دوست داشت با من نی نی دار بشه اونهم دیروز فهمید داره مادر میشه و کلی ذوق میکرد

امیدوارم همه اونهایی که دوست دارند به زودی زود نی نی دار بشند


 
comment نظرات ()

 
از همه التماس دعا دارم
نویسنده : رویا - ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٧
 

حال خودم و نی نی الحمداله خوبه چهارشنبه رفتم دکتر و صدای قلب نازشو هم شنیدم ولی امروز از اول صبح حالم کلی گرفته شده یکی از همکارام دختر هفت ماهش از دستش افتاده زمین و ضربه مغزی شده تو رو خدا براش دعا کنید بیچاره سر این بچه خیلی زجر کشید خدا رو قسم میدم به دردونه امام حسین به حضرت علی اصغر که شفای این بچه را بده


 
comment نظرات ()

 
سفر خاطره انگیز و گرم جنوب
نویسنده : رویا - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱۱
 

پامون رو که از قطار بیرون گذاشتیم هجوم هوای گرم و شرجی یه قدم به عقب برمان گرداند وای خدای من از اون چیزهایی که تعریف میکردند هم گرم تر بود بندرعباس در مجموعه از همه جا گرم تر بود تا دم ماشین فکر کنم یه دوکیلوئی عرق ریختیم واقعا وقتی از بیرون داخل ماشین یا مغازه یا پاساژ یا هتل خلاصه هر جایی میشدیم بر اثر تغییر ناگهانی هوا من که احساس میکردم الانه که ترک بخورم و بشکنم خلاصه یه شب را بندرعباس گذرانیدم غروب هم چند تا از پاساژهای بندر رو زیر پا گذاشتیم لحظه شماری میکردم که فردا بیاد و سوار بر کشتی بریم قشم وای چه حالی میداد مخصوصاً برای من که اولین بار بود سوار کشتی میشدم صبح زود از خواب بلند شدیم و پس از صرف صبحانه راهی بندر شدیم ولی آنجا متوجه شدم که سوار قایق های اتوبوسی میشویم ولی بازم با این حال کلی حال داد ولی جالب بود که مثل خیابانهای پر از دست انداز قایق روی آب توی دست انداز می افتاد و تکونهای وحشت ناکی مخصوصا برای من میخورد قشم از بندر شرجش کمتر بود ولی گرمایش بیشتر خلاصه قشم هم یه دو روز ماندیم آنجا هم کلی باز گردی کردیم و کلی جو خرید گرفتمون و خرید های الکی کردیم شوشو جانم که کلی به خودش رسید و کلی وسیله بادی اعم از قایق و چادر و دشک و... برای خودش گرفت و کلی هم حال کرد برای نی نی هم استخر بادی و صندلی و چادر بازی و جلیقه نژاد خریدیم خوبی قشم این بود که نزدیک بازار هتل گرفته بودیم وقتی گرممون میشدو یا خسته میشدیم میرفتیم هتل توی قشم هم یه جای دیدنی به نام غار حرا بود که بعلت گرونی بنزین راننده ها ۴۵ تومان میگرفتن تا ببرند و بیاورند شوشو که قبلا آنجا رو دیده بود گفت ارزش ندارد چون تنها ۷۰ کیلومتر راه هست و این مبلغ واقعا گرون شوشو میگفت اون با ۵ هزار تومان رفته سه سال پیش بنابراین منصرف شدیم فقط ساحل سیمین و یه غار که مقابل اون بود را رفتیم که ساحل کلی حال داد چون کلی شنا کردیم ولی برای غار کلی خسته شده بودیم بنابراین زیاد حال نداد چهارشنبه هم دوباره با قایق به بندر رفتیم و با ماشین و کشتی که حدود شش هفت ساعت طول کشید راهی کیش شدیم واقعا کیش جای قشنگ و دیدنی بود توی بازارها چیزهای قشنگی پیدا میشد که از قشم و بندر عباس بهتر بود ولی قیمتها با تهران هیچ فرقی نمی کرد یکروز هم توی کیش به کشت و گذار گذراندیم و صبح جمعه راهی بندرعباس شدیم و از آنجا با قطار به تهران برگشتیم

جای همتون خیلی خیلی خالی بود


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٤
 

دلم خیلی خیلی میخواهد هر روز براتون بنویسم ولی راستشو بخواهید از آنجا که نی نی من هنوز زیاد خود نمایی نکرده و از آنجا که دوست دارم از برایتان بنویسم دچار یه تشویش در نوشتن شده ام از خدا میخواهم هر چه زودتر خودنمایی کند تا منم هر روز از اتفاق هایی که می افتد برایتان بنویسم راستی دو روز مرخصی گرفتم تا به همراه نی نی و بابائیش و مامان بزرگ و دائی جانش بریم گردش اینبار میخواهیم برویم بندرعباس با قطار و از آنجا هم قشم و کیش و ... دعا کنید نی نی جانم اذیت نشه هم اینکه کلی چیز خوشکل بتونیم براش بخریم راستی از همتون به خاطر ابراز محبتهایتان ممنونم امیدوام بتوانم جبران کنم برایم دعا کنید از این حالت تشویش بیرون بیام روی ماه همتونو میبوسم


 
comment نظرات ()

 
نی نی ۸۱ روزه من
نویسنده : رویا - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢۸
 
گلم امروز ۸۱ روزه که با هم هستیم بابائی کلی ذوق داره دیشب میگفت کی میریم سونوگرافی صدای قلبشو دوباره بشنوم راستی دیروز رفتیم یافت آباد یه تخت و کمد دیدیم شکل خرس پاندا بود دلم کلی آب شد ولی مامانی آخه خیلی زوده ما نه هنوز جامون مشخص و نه جنسیت تو نی نی نازم مامان هزار بار می بوسمتتتتتتتتتتتتتتتتتت مواظب خودت باش برای بابائی و کارهاش هم دعا کن راستی دعا کن کار مامان هم محکم تر بشه که نگران بعد از مرخصی نباشه
 
comment نظرات ()

 
اندر احوالات نی نی
نویسنده : رویا - ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢٢
 

وای وای وای خدای من چقدر کوچلو موچلو بود آقای دکتر بعد از کلی نگاه کردن همه چیزشو نشونمون داد دست و پا و چشم و قلب کوچلوشو بعدم صدای قلبشو برامون گذاشت شنیدیم وای چقدر تند تند میزد به حساب آقای دکتر نی نی کوچلوی ما ده هفته و سه روزش بود وای داشتم غش میکردم سریع بعد از سونوگرافی رفتیم بهار کلی وسایل دیدیم

مامی جانم که با ما بود هر چی میدید میخواست بخره گفت بابا مامی جانم هنوز نه معلوم دختر یا پسر و نه تصمیم برای رنگ لوازمش گرفتیم آخه چی میخوای بخری


 
comment نظرات ()

 
َعید بزرگ مبعث مبارک
نویسنده : رویا - ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٧
 

امروز اتفاق های زیبایی برام افتاد چندتا از دوستای مجازیم برام کامنت گذاشتند و عزیزترینشون بهم زنگ زد و تبریک گفت راستی امروز راهی مشهد هستیم دعا کنید وقتی نی نی آمد هم بتونیم مسافرت بریم مگرنه من دق میکنم یه روز به شوشو گفتم توی مرخصی زایمان یکماه بریم سفر بعد خودم گفتم وا مگه میشه با بچه سه چهار ماهه رفت اونم یک ماه بیچاره شوشو رو بیرون میکنند


 
comment نظرات ()

 
دلشوره های مادرانه
نویسنده : رویا - ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٥
 

یکشنبه هفته دیگه وقت سونوگرافی دارم تا خودم صدای قلبشو نشوم دلم آروم نمی گیره بخاطر همین هم هست که دستم و دلم به نوشتن نمی ره به حساب دکتر امروز وارد سه ماه میشوم یعنی ۸ هفته یا ۵۶ روز خیلی دلواپسم برام دعا کنید تا قلبم آروم بگیره از خدا میخوام خودش هوای من و نی نی را داشته باشه و هرکی آرزوی نی نی داره خدا هر چه زودتر بهش هدیه کنه


 
comment نظرات ()

 
اصفهان و خوانسار
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۸
 

پنجشنبه صبح راهی اصفهان شدیم البته صبح صبح هم نبود ساعت یک بود تا ماشین گیرمون آمد شد ساعت دو شب اصفهان عروسی دوست شوشو دعوت بودیم ساعت حدود شش بود که رسیدیم اصفهان یکی دیگه از دوستوی شوشو آمد دنبالمون و ما را برد منزلشان بعد از یه کم تعریف و مراسم میوه خوردن شوشو و دوستش رفتن یکی دیگه از دوستانشون را ببینند من و خانم دوست شوشو هم مشغول حاضر شدن شدیم ساعت نزدیک نه شده بود به خانم دوست شوشو گفتم بابا ساعت نه پس ما کی میخواهیم برویم عروسی گفت اینجا عروسی دیر شروع میشه ما هم بی خیال شدیم سر و کله شوشو جان اینا پیدا شد و ما ساعت ده ده و نیم بود که راهی عروسی شدیم به خانم دوست شوشو گفتم تهران عروسیها این ساعت تمام میشه من که به خیال خودم سر شام میرسیم از آنجا که کلی گرسنه بودم خوشحال بودم ولی زهی خیال باطل جالب این بود که ما توی عروسی اصلا عروس خانم ندیدیم بیشتر میهمانها ساده بودند بدون هیچ آرایش همه چادر رنگی دورشان بود برام خیلی جالب بود تازه خانم دوست شوشو میگفت اینها خیلی لباساشون ولنگو و وازه ولی ما که چیزی ندیدم وای به حال اونهایی که پوشیده هستند خلاصه دو ساعت نشستیم که یواش یواش ساعت دوازه اعلام کردند شام منم که از گرسنگی داشتم تلف میشدم سریع مانتمو پوشیدم اولین نفر رفتم برای شام

خلاصه بعد از شام رفتیم منزل دوست شوشو و دیگه دنبال عروس نرفتیم فردا هم ناهار رفتیم کنار ناژون جاتون خالی خوش گذشت بعد از ظهر هم تصمیم گرفتیم برویم خوانسار و شب را آنجا بمانیم

سرچشمه خوانسار هم عجب جای زیبا و سرسبزی توی راه تصمیم گرفتیم شام نان و پنیر و هندوانه بخوریم ولی وقتی رسیدیم اونجا از سرما میلرزیدیم بنابراین منصرف شدیم تا فردا ساعت شش بعد از ظهر آنجا بودیم و بعد راهی تهران شدیم.


 
comment نظرات ()