Lilypie 1st Birthday Ticker من و شوشو خوشبخت با محمدرضا نازنازی

من و شوشو خوشبخت با محمدرضا نازنازی

 
نویسنده : رویا - ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٥
 

امروز اولین روز ماه رجب یکی از بهترین ماههای خدا می باشد توی یه روایت آمده که هرگاه اول هر ماه دوشنبه شود ختم واقعه را بگیرید روش گرفتن ختم به این صورت می باشد:

واقعه را به تعداد روزهای ماه تا روز چهاردم بخوانید یعنی امروز روز اول یک عدد فردا روز دوم دو عدد و تا روز چهاردهم که چهارده عدد سوره شریفه واقعه را تلاوت میکنیم

امید وارم هرکسی هر حاجتی دارد به حاجت قلبیش برسه

التماس دعا


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : رویا - ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٤
 

ما حدود  یکماه پیش یه دکتر رفتیم و آقای دکترهم برامون کلی دارو به همراه چند تا آمپول نوشت خلاصه آمپول باعث شد ما داروهامونو نگریم یه ده پانزده روزی که گذشت پشمون شدم رفتم داروخانه و گفت مهلتش گذشته و باید دوباره نوشته شود بنابراین رفتم پیش دکتر ادارمون و دادم دوباره نوشت یه سه چهارروز هم بعد از آن نگهش داشتم تا اینکه بالاخره دل و زدم به دریا و رفتم گرفتم از همون موقع آمپول ها رو گذاشتم توی کیفم که بدم مامی جانم برام بزنه دو تا بود که باید دوروز میزدم یه ده روزی هم توی کیفم موند این بیچاره شوشو جانم انقدر حرص از دستم خورد انقدر تهدید کرد که این اولین و آخرین دکتری است که می برمت راست میگه بیچاره هر دکتر که میرم از داروهاش شاید چهار پنج تا قرص بخورم و مابقی داروها بایگانی میشه  تا اینکه بالاخره دیشب مامی جانم موفق شد داشتم از ترس می مردم مامی جان سر یکی از آمپول ها رو شکست و توی سرنگ کشید گفتم به یه شرط میزنم و اونم اینکه که هردو تاشونو توی یه سرنگ و یکباره بهم بزنی خلاصه بیچاره مامی سرنگ گرفته بود دستش و دنبال من راه می رفتم یه خورده راه می رفتم یه خورده قر میزدم مامی میگفت بابا دختر بخواب ترس نداره میگفتم نه خلاصه با هزار تا بدبختی خوابیدم و آمپول را زد خدایش هم درد نداشت ولی از آنجا که من توی بچگی یه خاطره بد از آمپول داشتم (حدود هشت نه سالم بود سرمای شدیدی خوردم مامی جان یه پنسیلین جانه آماده کرده بود که بهم بزنه من جلوش رقص بندری میزدم بیچاره مامی برای اینکه آمپول بزنه منو بین دو تا پاهاش نگه داشت ولی از آنجا که من خیلی تکون میخوردم آمپول خورد به عصب پام و همونجا پام برگشت وای خدای من حدود یکسال اصلا نمی توانستم راه برم دکترها میگفتند دچار فلج آنی شده و باید عمل بشه شانس بهبودی هم نداره وای یعنی چه بیچاره مادربزرگم گلم انقدر پاهامو با مومیائی ماساژ داد و دعا کرد که کار خدا خوب شدم) هر دفعه که آمپول داشتم این ماجراها بود بعدشم پشیمون میشدم ولی دفعه بعد دوباره روز از نو روزی از نو  

-------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن۱: درخصوص بیماریم بیماری خاصی نیست ولی مجبور بودم یه دوره دارو و آمپول مصرف کنم برای کم خونیم

پ.ن۲: از همه دوستای خوبم معذرت میخوام که چند روزی نیامدم همشونو دوست دارم خیلی خیلی زیادی

پ.ن۳: امشبم میخوایم برویم عروسی پسرخاله شوشو جانم البته مثل عروسی قبلی به خودم نمی رسم شاید موهامو خودم سشوار بکشم و یه دستی هم به صورتم ببرم

پ.ن۴: راستی در مورد اونایی که میاند و حرفهای نامربوط مینویسند گوشزد کنم که من آن بیدی نیستم که با آن بادها بلرزم پس بگرد تا بگردیم ببنیم که کم میاره


 
comment نظرات ()

 
برگشتم فقط به خاطر دوستای عزیزم
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢۳
 

دلم براتون خیلی خیلی تنگ شده

دلم تنها ترین دلها ست اینجا

که از دست رفاقت تیر خورده

دلم با پای خسته لنک لنکون

تن زخمیشو از اینجا برده

قدیما مونس و یارش بودی تو

ولی حالا دلم تنها ترین


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : رویا - ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٩
 

عروسی خیلی خیلی خوب بود جای همتون خالی بود منم کلی خوشکل شده بودم که نگو آتلیه هم رفتیم دیگه هیچ خبر خاصی نبود فقط این زن عمو جان شوشو خیلی خیلی ببخشیدا بیشعور تشریف دارند بنده یه ظرف کریستال خوشکل به عنوان کادو خریده بودم و همراه خودمون بردم در آخر عروسی بردم و به زن عمو دادم خواهر شوشوم کنارم بود در ضمن خواهر کوچیکه شوشوم هم یه ظرف گرفته بود خلاصه بهش کادو رو دادم اولش کلی تشکر کرد از این که آمده بودیم و بعد گفت وای آخه ما اینو چکارش کنیم سمیه (منظور عروس خانم) همه چی داره اینو باید بده بیرون خودش گفته اگه هزار تومان بیارند بهتر از کادوست واه واه عجب آدمهایی پیدا میشند

------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن۱: اولاً منظورم از شکلک آخر که قبلا گذاشته بودم این بود که زن عمو از یه طرف تشکر و قدردانی می کند از طرف دیگر اشکمو با حرفی که زد در آورد توی این شکلکها همه خانم هستند

پ.ن۲: اصلا از شماها انتظار نداشتم آدم بی جنبه ای نیستم ولی برای تنبیه خودم که انقدر شما ها رو دوست داشتم تا اطلاع ثانوی نمی نویسم و خاطراتم را فقط و فقط برای خودم نگه میدارم البته معلوم نیست شاید زود پشیمون شدم و برگشتم


 
comment نظرات ()

 
عروسی
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱۸
 

امشب جای همتون خالی  میخوایم برویم عروسی، عروسی دخترعموی شوشوجانمه به قول شوشو هر دوتامون کلی بترکون شدیم دیروز رفتیم برای کت و شلوار شوشو یه بلوز ست خریدیم برای من هم صندل و زرن زینبو و لاک و از این حرفها امروز میخوام برم آرایشگاه کلی به خودم برسم بعدشم وقت آتلیه گرفتیم بریم چند تا عکس بترکون بندازم

--------------------------------------------------

پ.ن : راستی داستان داره این همه به خودمون رسیدیم آخه یه جورایی همه فکر می کردند شوشو با اون ازدواج میکنه و کلی داستان و ماجرا توی فامیل سر این فکر درست شده بود مخصوصا از طرف زن عموی گرام


 
comment نظرات ()

 
معنای فقر؟!
نویسنده : رویا - ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٧
 

یک روز مرد ثرومندی دست پسر کوچکش را گرفت تا با سفر در اطراف محلات فقیر نشین شهر و روستا او را با معنای فقر آشنا سازد.

آنها یک شبانه روز در مزرعه خانواده فقیر ماندند و بعد به منزل مجلل خود بازگشتند.

پس از سفر کوتاه، پدر از پسر پرسید: خوب سفر چطور بود؟

پسر جواب داد: خیلی خوب بود پدر!

پدر: پسرم دیدی مردم فقیر چگونه زندگی می کنند؟

پسر: بله پدر

پدر: توچه یاد گرفتی؟

پسر پاسخ داد: ما یک سگ بزرگ داریم اما آنها چهار تا داشتند، ما یک استخر داریم که تا وسط باغ بیشتر درازا ندارد اما آنها جویی دارند که تا بی نهایت ادامه دارد، ما یه گلخانه داریم که تا حیاط جلویی بیشتر نیست در حالی که آنها تا چشم کار می کند باغ و مزرعه دارند ما برای روشنهایی گلخانه مان چراغ روشن می کنیم ولی آنها از ستاره های آسمان استفاده می کنند

وقتی پسر کوچک حرفش تمام شد پدر دیگر حرفی برای گفتن نداشت پسر در ادامه گفت: پدر از اینکه به من نشان دادی چقدر فقیر هستیم از شما تشکر می کنم و امیدوارم از این همه فقر غصه نخوری!؟


 
comment نظرات ()

 
رویای خواب آلود و بداخلاق
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٧
 

دیروز خیلی خوابم می یامد آقای رئیس که آمد رد بشه چشام کاملا بسته بود ولی بیچاره که همیشه وقتی من این حالتم فردا را میپیچم به بازی هیچی نگفت و رد شد رفت

یه کمی آب به صورتم زدم و به زور چوب کبریب چشامو باز نگه داشتم تا آبرو ریزی نشه آهان راستی یه خاطره از بچگیام براتون بگم بعد ادامه ماجرا من یه مادربزرگ دارم که الاهی هزار بار فداش بشم مادربزرگ نازم منزلشون شهرری است و از اون مذهبیها که دومیش خودشه توی محله مادربزرگم اینا همیشه روضه و اینجور حرفها بساطش به راه است خودشم هر ماه هفت هشت تا روضه خان داره خلاصه یه شب فکر کنم ایام دهه فاطمیه بود من به همراه مادربزرگم رفته بودیم خونه یکی از همسایه ها روزه فکر کنم کلاس اول یا دوم راهنمایی بودم بعد از اینکه آقا کلی صحبت کرد شروع به مداحی کرد و چراغها رو خاموش کردند من دیگه چیزی متوجه نشدم و با صدای یه خنده دسته جمعی چشمامو باز کردم بعد از اینکه مداحی تمام شده بود چراغها رو روشن کرده بودند من خوابم برده بود و دهانم صد و هشتاد درجه باز مانده بود با دیدن من همه زده بودند زیر خنده

خلاصه به جان کندن چشمامو باز نگه داشتم ساعت ۴ شوشو زنگ زد و گفت میاد دنبالم از شانسم آقای رئیسم ساعت ۱۰/۴ رفت هرچی نشستم شوشو خبری ازش نشد دو تا صندلی به هم نزدیک کردم نشسته مشغول چرت زدن شدم که شوشو ساعت ۳۰/۵ تماس گرفت و گفت نیم ساعت دیگه میاد منم که گردنم داشت میشکست و سرم هم درد گرفته بود با تندی به شوشو گفتم با با از اول میگفتی خودم میرفتم شوشو با مظلومی به زبان لوسی گفت چرا اینطوری صحبت میکنی خوب میام دنبالت خلاصه شوشو آمد و به همراه هم رفتیم و یکی از کارهای شوشو را انجام دادیم شوشو گفت شام یه چیزی بیرون بخوریم و بعد برویم منزل گفتم باشه بنابراین رفتیم جاتون خالی جیگرکی خیلی خیلی حال داد تو راه برگشت به همراه شوشو رفتیم چند تا کت و شلوار فروشی اتفاقا از یه کت و شلوار با هم دیگه خوشمون آمد و برای عروسی دوشنبه توی خرج افتادیم و اون کت و شلوار را برای شوشو خریدیم مبارکش باشه خیلی خوشکله


 
comment نظرات ()

 
شهر بازی
نویسنده : رویا - ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٦
 

جمعه تا ساعت یک خوابیدیم البته من چند بار بلند شدم ولی وقتی دیدم شوشو خوابیده منم از خدا خواسته دوباره خوابیدم البته ساعت ۱۲ بلند شدم و بساط نهار را آماده کردم و یه کمی قیمه بار گذاشتم و دوباره یه نیم ساعتی خوابیدم

شوشو که بلند شد صبحانه رو که خوردیم ساعت نزدیک دو بود شوشو چندتا کار بیرون داشت بنابراین حاضر شد و رفت بیرون منم یه کمکی کار خونه کردم پرده ها رو واکردم و انداختم توی ماشین بعدشم سریع اتو کردم و آویزان کردم شوشو ساعت ۶ بود که آمد به خواهرش گفت شام درست کنیم و برویم پارک ولی از آنجا که آنها میهمان داشتند شوشو گفت خودمان برویم ولی من گفتم از آنجا که اون هفته هم جواهری در قصر را ندیده ام میخواهم آن را ببینم بعد از تماشای فیلم ساعت ده بود که با هم رفتیم شهربازی نزدیک در خونمون وای آدم وقتی وارد شهر بازی میشه یاد دوران بچگیش میافته وای کلی با حصرت همه بازیها رو نگاه کردیم شوشو گفت از بازیهای هیجانی فقط یکی رو میتونم انتخاب کنم سوار بشیم بنابراین بین سورتمه - سفینه فضایی و رنجر دو دل بودم ولی دل زدم به دریا و رنجر را انتخاب کردم شوشو بلیط گرفت و سوار شدیم با وجود اینکه بارها سوارش شده بودم یه جوری بودم راستشو بخواید من هر دفعه سوار رنجر میشم میگم بمیرم دیگه سوار رنجر نمی شم ولی باز از رو نمی رم

وای تا رفت بالا چشامو بستم شروع کردم به صلوات فرستادن شوشو مرده بود از خنده داشتم دق میکردم هی به شوشو میگفتم خیلی مونده چشام را هم سفت سفت فشار می دادم وای بالاخره تمام شده یه نفس راحت کشیدم ولی کلی با شوشو خندیدیم کلی حال کردیم مابقی بازیها رو هم تماشا کردیم و کلی حال کردیم بعدشم یه چیپس گرفتیم و رفتیم توی چمنها ولو شدیم و مشغول خوردن شدیم ساعت ۳۰/۱۲ بود به شوشو گفتم صبح بیدار نمی شیم بنابراین راهی خونه شدیم


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : رویا - ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٦
 

قرار بود شوشو جانم برام پیراهن بخره چون دوشنبه عروسی دخترعموی گرامش هست بنده هم گفت این پیراهن به عنوان کادوی روز زن باشه بنابراین چهارشنبه شوشو که آمد دنبالم گفت روبروی پارک ملت یه کار کوچکی دارم برویم انجام بدهیم و بعد برویم هفت تیر و لباساشو نگاه کنیم اداره برای روز زن بن شهروند داده بود به شوشو گفتم بریم یه سری شهروند و برای خواهر کوچیکش هم سرخونه ای و هم به عنوان روز زن پلوپز بخار پز بخرم شوشو هم گفت برای لباس خریدن می نرسیم ولی من گفتم اشکال نداره بریم دیگه

خلاصه رفتیم شهروند یه پلوپز مقداری هم خرت و پرت خریدیم و ۸۰ هزار تومان پیاده شدیم

کلی هم توی شهروند راه رفتیم توی هفت تیر هم همینطور بعضی مغازه ها لباس زیر صدهزار تومان نداشتند وای خدای من چقدر لباس گرون شده خلاصه کلی راه رفتیم داداشی چون کادوش دست من بود و با هم رفته بودیم خریده بودیم دائما زنگ میزد که زود بیاید ما گرسنه هستیم منم دیگه داشتم قاطی میکرم واقعا لباس پرو کردن خیلی کار مشکلی است این شوشو جانم از هر لباسی که خوشش می آمد من بیچاره رو میفرستاد توی اتاق پرو بعدشم کلی با فروشنده چانه میزد و توافق نمی رسیدند منم مغازه آخر گفتم اول چونه ها تو بزن اگه به نتیجه رسیدید من پرو می کنم تا بالاخره یه لباس پیدا کردیم که هم شوشو با مغازه دار به توافق رسید هم من از مدلش خوشم آمد و هم قیمتش نسبتا مناسب بود لباسو که خریدیم سریع آمدیم منزل مامان به هفت هشت تا کادو بیچاره مامی عزیزم که فکر می کرد همه اون کادو ها مال اونه کلی ذوق کرد بیچاره خبر نداشت که فقط دو تا از اونها مال اونه خلاصه شامو که خوردیم کادو مامی جونو بهش دادیم براش یه مانتو روسری خوشکل خریده بودیم از هفت تیر هم توی آخرین لحظه یه کیف که ست مانتوش بود گرفتم

یه دو سه ساعتی منزل مامی جان بودیم بعدشم رفتیم خونه خواهر کوچیکه شوهرم خونه خواهرش بود بنابراین کادو اون و خواهر بزرگه که برای اون هم یه مانتو خریده بودیم را دادیم هر دوتاشون کلی خوشحال شدند

پنجشنبه هم از ساعت ۳۰/۱۱ تا ساعت ۲ توی خیابون دنبال کفش پشت باز جلو بسته برای مادربزرگ گرامم بودیم طبق سفارش خاله جان که میخواستند ما از طرف او برایش بخریم حسابی داغ کرده بودیم و شکمامون هم از بس که آب خورده بودیم باد کرده بود هر جا که می رفتیم صندلهای چینگولی جلو باز داشتند آخرش رفتیم و یه دمپایی مشکی گرفتیم ولی از آنجا که آدم وقتی یه چیزی رو میگیره اون چیزی را که میخواد پیدا می کنه بعد از خرید دمپایی توی یه مغازه کفش فروشی کفش مورد نظر را پیدا کردیم شوشو جان گفت اشکال نداره دمپایی را به همراه کادو خودمون به مادر جون میدهیم خلاصه کفش رو گرفتیم و راهی منزل مادربزرگ شدیم توی راه شوشو گفت شیرینی بگیریم گفتم نه مطمئنا مامی جان میگیره بنابراین یه بسته شکلات گرفتیم رفتیم وای الاهی فداش بشم دورش بگردم انقدر دوست دارم که نگو من براش یه پیراهن خریده بودم به همراه دمپایی بهش دادم خاله جان که کفشی که ما زحمتشو کشیده بودیم مامی جان هم برایش زانوبند طبی خریده بود پسرخاله گرام هم برایش یه جفت کفش ناهار را اونجا بودیم بعد از آن رفتیم منزل پسرخاله گرام یه دو سه ساعتی هم آنجا بودیم و فیلم تاکسی را که تلویزیون می داد تماشا کردیم بعد از آنجا هم قرار شد با مامی جان برویم بهشت زهرا و از آنجا هم برویم منزل خاله جان شوشو که تازه از بیمارستان مرخص شده بود هنوز دو سه کیلومتر نرفته بودیم که یه پسر دیوانه آمد از اتوبان رد بشه که یه ماشینی زد بهش مامی جان که خیلی ترسیده بود آقای شوشو را کشید و نزدیک بود ما هم تصادف کنیم من و مامی مثل جوجه میلرزیدم پیاده شدیم یه خورده آقای راننده را دلداری دادیم یه خورده کارشناسی کردیم و آمدیم سوار بشیم که مامی گفت من با شما نمی آیم و خودم ماشین میگیریم و میام ماهم گفتیم اصلا نمی خواهد بیایی برو منزل انگار خیلی خیلی زیاد نوشتم و سر شما را درد آوردم بنابراین آخرش را خلاصه میکنم رفتیم بهشت زهرا و بعدشم منزل خاله جان و از آنجا هم راهی منزل شدیم


 
comment نظرات ()

 
روزى براى پرستش الهه اى به نام مادر
نویسنده : رویا - ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱۳
 

سال روز ميلاد اسوه زهد و تقوا، نازدانه آل کسا، اقيانوس علم و حلم، چشمه سار نجابت، صابره عصمت، عصاره بعثت، هم کفو ولايت، پيوند دهنده حلقه نبوت و ولايت، بارور کننده درخت امامت، کوثر الهي، قصيده پاکي ها، مثنوي عرفان، غزل خوبي ها، مدافع ولايت، ام ابيها، صديقه کبري، فاطمه زهرا (س) بر همه شيفتگان و ره پويان طريقش تبريک و تهنيت باد.

و اما مادر

مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من،

زمان روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کردی.

زمان پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام ساختی.

زمان بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناختی و درمانم مي کردی.

زمان  تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کردی.

زمان ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهی.

مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.

این روز هم به تو الهه پاک زندگیم و همه مادرهای دنیا تبریک میگویم

و تمام گلهای زیبای دنیا تقدیم شما باد

دوست دارم کسی که عشق را به من آموخت


 
comment نظرات ()

 
فال رویا
نویسنده : رویا - ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٢
 

دیروز از سر کار رفتم آرایشگاه وارد آرایشگاه که شدم دیدم همه دور هم جمع شده اند و دارند فال میگیرندخانم آرایشگر شاگردشو فرستاد تا کارهای من را انجام دهد همینطور که داشت کارهای منو میکرد گوشم به حرف فالگیره بود تا حدودی حرفهایی که توی زندگی همه هست را می گفت: دو سه تا خواستگار داری یه زنی نمی زاره شما بهم برسید یکی .... خلاصه هی با خودم کلنجار رفتم که بگیرم یا نگیرم حسابی دودل شده بودم که تلفن آرایشگاه زنگ زد و خانم آرایشگر بعد از صحبت با تلفن پیش من آمد و گفت وای هرچی برای من گفته بود راست بود واه راست میگی

خلاصه دل زدم به دریا و گفتم لطفا برای من هم بگیرید

دسته اول را که انداخت گفت اینا مال گذشته شماست آره تو گذشته سختی دیدی غم دیدی یه پول از دست دادی و... جالب بود که بیشتر اینها را برای خانم قبلی هم گفته بود

دسته دوم گفت مال حالت برای اینکه از زیر زبانم بکشه که با شوهرم دعوا دارم یا نه الکی گفت یه بگو مگو  تو با شوهرت دعوا داری گفتم نه گفت نه شاید برادر پدر و افراد دیگه باشه خلاصه توی حالمون چون با شوشوم دعوا نداشتیم دیگه رفت تو فاز خوبی وای شما خیلی خیلی خوش شانس هستید یه پولی میخواد دستون بیاد یه ملک میخواید بخرید از این حرفها

دسته سوم که از آینده بود همش خوب بود ادامه حرفهای حال بود

خلاصه چیز خاصی نگفت

در آخر هم کارتها رو ولو کرد و گفت نیت کن و کارت بردار

من دو سه تا نیت توپ کردم که بعضی ها خوب و بعضی ها بد آمد همشون سکرت می باشند

برای خواهرهای شوشوم هم نیت کردم کوچیکه که بیماری کلیه داره نیت کردم خوب میشه آمد سختی داره ولی آخر بسیار خوبی داره

برای بزرگه هم نیت کردم زندگیش چطوری میشه خیلی عالی آمد و آمد که به همه خواسته هاش میرسه

برای جاری هم نیت کردم که نی نی دار میشند یا نه آمد یه انتظار بیهوده است.

برای داداشی نیت کردم آمد دچار بلوغ است و دائما در حال رنگ عوض کردن


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱۱
 

دیشب یه اس ام اس به گوشی شوشوجانم آمد یه کم که نه خیلی خیلی مشکوک میزد حالا بشنوید ماجرا را

بیچاره شوشو گوشی را داد به من و گفت این شماره رو میشناسی گفتم مگه چی زده نگاه کردم دیدم وای عشقولانه

۲

۲

۲

۲

بروپایین سرکاری نیست

۲

۲

۲

یه گنده

توش نوشته بود

۲ دنیا مثل تو ندارد نداره نمی تونه بیاره

خیلی خیلی دوست دارم

واه واه این دیگه کیه با شوشوی من انقدر عشقولانه در می کنه

شوشو بیچاره رفت بالا و خودشو به آبیاری باغچه مشغول کرد من جواب اس ام اس را اینطوری دادم

ببخشید شما بجا نمی آورم

جواب داد عزرائیل تم نشناختی ستایشم دیگه همونی که انقدر دوستم داشتی یادت رفته

وای وای داشتم دوباره اس ام اس می زدم که اشتباه گرفتی که شوشو سریع آمد پایین و دوباره شماره رو نگاه کرد و زد زیر خنده گفتم کیه میشناسی گفت فکر کنم داداشیته که تازه گوشی گرفته منم گوشی رو دادم به شوشو گفتم پس اذیتش کن من حاضر شدم که بروم حمام

بینشون چند تا اس ام اس رد و بدل شده بود و شوشو هم کلی لاو ترکونده بوده وعده وعید  و قرار از این حرفها از حمام که بیرون آمدم دیدم تلفن زنگ میزنه شماره مامی جان افتاد گوشی رو که برداشتم آقای داداش بود گفت وای آبجی الهی برات بمیرم این شوشوت عجب آدم بی معرفتیه این همه عشق که میگه پس الکی منم سریع برای اینکه به عشقمون تهمت بیجا زده نشه سریع گفتم ما از همون اول فهمیده بودیم و همه اس ام اس ها رو من زدم با داداشی کلی خندیدیم


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٠
 

یه وقت پیش خودتون فکر نکنیدا داستان ذیل همون مسئله سکرت ماست نه بابا کاملا دارید اشتباه میکنید چون داستان سکرت ما یه چیز دیگه ای است داستانش سکرت نیست دلیل این که نمی توانم فعلا برایتون بگم یه کمی سکرته حالا فکر کنید دلیل این سکرت بودن چیه تا بعد شاید براتون بگم البته خدا کنه وقتی گفتم نگید وا چه لوس

اینو هدیه میکنم به همسر همیشه مهربانم به گل زیبای زندگیم به نیمه گمشده ام که با وجود اون کامل شده ام و به کمال رسیده ام

همه جا و

همه چیز

تپش قلبمو برات نشون میده


 
comment نظرات ()

 
یه داستان عجیب ولی واقعی
نویسنده : رویا - ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٩
 

یکی بود یکی نبود یکی از روزهای گرم تابستان یه خانم خوب و متشخص میره یه آژانس مسافرتی تا دو عدد بلیط بگیره از آنجا که تخم بلیط قطار را خوردند و پیدا کردند بلیط کار بسیار بسیار مشکلیه بنده خدا که به همراه شوشوش رفته یه یکساعتی توی آژانس می ایسته توی این مدت یکساعت تنها بلیط های گران قیمت کنسل می شوند خانم که مسئول بلیط انگار ارث مرثی از مردم بیچاره طلب داشته باشه هرکی ازش سوال میکنه به تندی باهاش حرف میزنه بیچاره خانمه یه بار که یکی بلیط کنسل میکنه میگه مال کیه وای خدا بداد برسه خانم ببخشیدا ببخشیدا مثل سگ پاچه بنده خدا را میگیره خانمه که دو ساعتی اونجا سرپا ایستاده بوده عصبانی میشه و به فروشنده میگه شما اگه ناراحتی و مشکلی دارید میتوانید شغلتان را عوض کنید خانم خیلی خیلی بهش بر می خورده از شانس همون موقع سیستم قطع میشه و این باعث میشه که آژانس خیلی خیلی شلوغ بشه بعد از وصل شدن بازم خانم فروشنده با تندی با مردم برخورد میکنه یه آقایی که پشت این خانم ایستاده الان یه یکساعتی است که هی میگه خانم ولی فروشنده ببخشیدا محل سگم بهش نمی زاره آقاهه یهو یه فکری به ذهنش میزنه  بیچاره خانمی که جلوش بوده بهش میگه خانم چرا میزنی به من وا خانم بهش بر می خره بابا این چه حرفیه شما میزنید دوره زمونه برگشته توی همین صحبتها خانم فروشنده از آقاهه میپرسه برای کی بلیط میخواهید و همون موقع بلیط آقاهه رو میگیره خانم خیلی خیلی ناراحت میشه و با عصبانیت رو به مردم میکنه و میگه هر کس میخواهد بلیط بگیره بیاد و با من دعوا کنه تا خانم سریع بلیط برایش بگیرد آقاهه برای بازار گرمی میگه چرا تهمت میزنی تو به من میگی من با خانم رفیق شدم وای خدای من توی همین بگو مگوها یه دفعه یه خانم مانتویی از روی صندلی ها بلند میشه میگه وا خانم خودم دیدم شما خودتو به شوهر من مالیدید وای خدای من خانم خیلی خیلی ناراحت و عصبانی برای اثبات بی گناهیش میگه آهان فهمیدم چون خانمتون اونجا بود این حرف زدید مگر نه مردها کی توی این فکرهاهستند وقتی هم از آژانس خارج میشوند زنه میگه خانم چادرتو در بیاور و بعد از این کارها بکن وای شوشو خانمه عینهو بمب منفجر میشه خانمه عینهو جوجه میلرزه شوشوش میره بیرون و خانمه میره کنارش و مثل ابر بهار گریه میکنه و میگه بخدا تقصیر خودش بود ولی مردهای ایرانی واه واه فرشته هم که باشند همشون عین هم میمانند دیگه بقیشو خودتون حدث بزنید که چه بلائی سر بیچاره خانومه میاد


 
comment نظرات ()

 
دلم براتون تنگ شده
نویسنده : رویا - ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٩
 
سه روزی رو که نبودم فعلا سکرت شاید بعداً برایتون تعریف کنم ولی همینو بدونید که دلم برای همتون هزار هزار تا تنگ شده همتون  می کنم امروز کارم زیاد بنابراین شاید وقت نکنم چیزی بنویسم ولی از همین جا اعلام میکنم همتون دوست دارم
 
comment نظرات ()

 
رویا مشاور میشود
نویسنده : رویا - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٥
 

این شوشو من علاقه شدیدی به مامی جان بنده دارد  اصلا این طوری بگم بهتر محل قرار من و شوشو برای رفتن به منزل هفتاد درصد موارد منزل مامی جان محترمه است دوباره دیروز شوشو تماس گرفت و گفت من میروم منزل مامی جان تو هم بیا آنجا تا با هم برویم

وقتی رسیدیم منزل مامی جان داشتند توی ماهواره فیلم  تماشا میکردند بنده هم به جمعشان اضافه شدم هنوز یه یکساعتی از فیلم باقی مانده بود بعد از فیلم شوشو گفت من باید به دو سه تا داروخانه سر بزنم و کاردارم شما بمان منزل مامی تا من بیایم دنبالت من که میترسیدم امشب هم موفق نشویم به منزلمان برویم گفتم نه من هم میایم و بعدش با هم میرویم منزل شوشو جان هم موافقت کرد خلاصه راهی شدیم مقابل داروخانه اول یه لوکس فروشی بود که برای اینکه معطل نشوم رفتم و کلی با تماشا لوازم کیف کردم آخرش هم یه گلدون خشکل چشممو گرفت از آنجا که قیمت کمی داشت کوچلو هم بود بعد از آنکه شوشو آمد مخشو زدم تا اجازه بده گلدونه رو بگیرم البته دلیل اینکه اجازه نمی ده اینکه که خونه ما شده گلخونه از بس که من توش گل گذاشته ام شوشو بیچاره میگه بابا اینو کجا بگذاری راستم میگه

داروخانه دومی هم دکترش نبود و شوشو کارشو انجام ندارد

بقل داروخانه سوم یه تاناکورائی بود شوشو گفت برو داخل گفت به خدا از بوش بدم می یاد بنابراین کنار ایستاده بودم داشتم داخل مغازه رو دید می زدم می دیدم چه کسائی به چه تیپایی چند تا چندتا لباس تناکورا میخرند شوشو کارش توی این داروخانه خیلی خیلی طول کشید داشتم کلافه میشدم دو سه بار تصمیم گرفتم بروم داخل داروخانه بعد گفتم شوشو گناه داره پیش همکاراش زشت الان میگند اینو ببین با زنش داره کارشو انجام میده ساعت حدود نه بود که آقاتاناکورایی کرکره را تا نیمه پایین کشید و اعلام کرد مغازه داره تعطیل میشده سریع تر بیاید دم دخل توی همون گیر ودار یه خانم آمد از مغازه بیاد بیرون که سرش خورد به کرکره بیچاره شوشوش هم دنبالش بود وای خانم چنان دادی سر شوشو زد که نگو آمد کنار جدول خیابان نشست هی به شوشوش حرف زد من و دو سه تا آقا تو کف اینها بودیم بیچاره مرده هی سرشو ماساژ میداد  آروم آروم باهاش حرف میزد ولی زن هی کار خودشو میکرده از آنجا که مرده حدود ۴۰ سال داشت و جا افتاده بود یه کمی دلم براش سوخت مرده بیچاره دیگه خسته شده گفت اصلا تو آدم نیستی گذاشت رفت دو سه بار تا نزدیکی خانمه رفتم تا باهاش صحبت کنم ولی پشیمون شدم دفعه آخر دلمو به دریا زدم رفتم پیش خانومه گفتم سرتون خیلی درد گرفت گفت آره باد کرده پیشونیشو مالیدم گفتم نه بابا کجا باد کرده قرمز نشده حتی زن یه کمی آروم شد گفت حالا چرا نمی ری دنبال شوهرت گفت ولش کن اصلا تقصیر اون بوده هی میگم نمی خواد عوض کنی گفت بابا انصاف داشته باش به اون چه ربطی داره شما جلو چشماتو نگاه نکردی خانمه یه نگاه بامزه بهم کرد گفتم حالا اعصاب خود و شوهرتو بخاطر یه چیز پوچ خورد نکن خانمه از جاش بلند شد گفتم میخواهی باهات بیام منزلتون نزدیک گفت نه بابا شوهرم اونجا تو ماشین منتظرمه کلی ازم تشکر کرد وقتی برگشتم سر جام دیدم بابا هفت هشت تا از آقایون تو نخ کارهای ما بودند یکی از آنها گفت بابا خدا پدر و مادرتو بیامرزه مشاورش کردید رفت خلاصه تا آمدن شوشو من هفت هشت هم صحبت پیدا کردم که همشون هم آقاهای سیبیل کلفت  بودند وای وای وای اگه شوشو میدید 

خلاصه شوشو آمد منم براش خط و نشون کشیدم که شام درست نمی کنما انقدر منو معطل کردی شوشو هم برای اینکه از دلم در بیاره گفت شامو بیرون میخوریم


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : رویا - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٤
 

دیروز مامی جانم تماس گرفت و گفت شب پسرخاله عزیز به همراه همسرگرامیشان منزل ایشان هستند کلی با هم تبادل نظر کردیم جهت شام از آنجا که پسرخاله گرام سفارش داده بودند غذا برنجی نباشه تصمیم گرفتیم الویه درست کنند مامی جان پرسید شب منزلشان میرویم یا نه بنده هم گفتم فعلا معلوم نیست بستگی به شوشوم داره از آنجا که موبایل شوشو بعلت اشتباه وارد کردن پین کد توسط بنده قفل کرده بود و ما هم به منزل دسترسی نداشتیم  موبایلش خاموش بود بنابراین منتظر تماسش شدم یه یکساعت بعد از تماس مامی تماس گرفت و گفت رفته بازار و از آنجا میره منزل مامی و من هم بروم آنجا

خلاصه بنده تا رفتن رئیس گرام توی اداره بودم داشتم حاضر میشدم بروم که شوشو تماس گرفت و گفت بابا کجایی بستنی خریدم و داداشیت میخواد بخوره سریع خودتو برسون من به سرعت برق و باد خودم رساندم منزل جاتون خالی عجب بستنی بود  شوشو و داداشی با هم رفتن استخر من و مامی جان مشغول کارها شدیم و کلی تعریف کردیم

ساعت نه پسرخاله و خانمش و ده دقیقه بعد هم شوشو وداداشی آمدند بعد از خوردن شام و میوه و کلی تعریف پسرخاله جان ساعت ۳۰/۱۱ رفتند و ماهم دیگه تنبلیمون آمد برویم و بازم آنجا ماندگار شدیم وای خدای من دو روز موفق نمی شویم برویم منزل


 
comment نظرات ()

 
خصوصیات اخلاقی من
نویسنده : رویا - ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۳
 

امروز میخوام در مورد خصوصیات اخلاقی که دارم براتون صحبت کنم از بدیها و خوبیهام البته به نظر خودم(البته من اینو یه جا دیدم به نظرم جالب آمد):

اول از خوبیهایم شروع میکنم نه بخاطر اینکه خودخواهم بلکه برای اینکه شما دوستای گلم از دست ندهم و شما بدیهایم را به خوبیهایم ببخشید:

۱- بد کسی را نمی خواهم حتی اگه بهم بدی کرده باشه

۲- دوست ندارم درمورد کسی غیبت کنم ولی بعضی مواقع که صحبت میشه از روی کنجکاوی گوش میکنم

۳- سعی میکنم بیشتر مواقع راست بگویم

۴- هیچ چیزی توی دلم باقی نمی ماند و از هر کس ناراحت شوم سریع دلخوریم تمام میشود

۵- برای اطرافیانم خیلی دلسوزی میکنم طوری که اگه براشون مشکلی پیش بیاد مثل اینکه اون اتفاق برای من افتاده باشه دائم تو فکرم و دنبال راه چاره میگردم براشون

حالا بدیهای شروع میکنم:

۱- بسیار بسیار بسیار عجول هستم طوری که دائما دلشوره دارم (فکر میکنم از نوشته هام معلوم باشه)

۲- سریع عصبانی میشوم خیلی زود هر حرفی منو بهم میریزه و عصبانی میشم و شروع به قرقر میکنم

۳- زود تصمیم میگیریم

۴- کمی تا قسمتی فضول تشریف دارم البته نه توی زندگی دیگران توی کار دیگران نظر میدهم

۵- وقتی ناراحت میشوم سریع ابراز میکنم و به طرف مقابل میگویم


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : رویا - ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۳
 

یکی از خاله جانهای شوشو امروز میره مکه از آنجا که شوشو خاله هاشو خیلی دوست داره دیروز من و شوشو رفتیم دیدنش

شام هم قرار بود بریم منزل دوست جان من

یه دست گل زیبا شامل سه عدد آفتاب گردان ناز خریدیمو و رفتیم

ساعت حدود نه بود که رسیدیم بعد از خوردن شربت و کلی تعریف

شام را آورد جاتون خالی ماکارانی بود دلی از عزا درآوردیم

بعد از آن هم کلی خوراکی خوردیم و تا ساعت ۱۲ آنجا بودیم

هر چه اصرار کردند شب نماندیم

ولی از آنجا که منزل مامی جان هم نزدیک منزل آنها و هم نزدیک اداره بود رفتیم و آنجا خوابیدیم


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : رویا - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢
 

جمعه قرار بود خواهرهای شوشوم از سوریه بیاند وای چقدردلم براشون تنگ شده بود شوشوی خواهرکوچیکه واقعا از اون مردهایه که آدم میخواد خفش کنه اصلا و ابدا دلش برای زن و بچش نمی تپه آقا معتاد تشریف داردند کارم نمی کنند بیچاره خواهرشوشو بزرگم بیشترین چرخ زندگیشونو میچرخونه سوریه هم اون به حساب خودش برده بودش خدایی بیچاره ها هردوتاشون بدشانسند ولی اینهو فرشته ها میمانند  از ساعت ۳۰/۱ توی فرودگاه منتظرشون بودیم من و شوشو یه دسته گل خریده بودیم ولی اون حتی یه شاخه گل هم برای زنش نخریده بود من وشوشو کلی مسخرش کردیم واقعا که مامانم هم به همراه دو دسته گل زیبا یعنی خیلی خیلی زیبا آمد پروازشان یکساعت تاخیر داشت و ساعت ۳۰/۲ به زمین نشست یه یکساعتی هم طول کشید تا آنها آمدند بیرون وای هزارتا  واقعا دلمون براشون تنگ شده بود اونها با ماشین شوشوش رفتند و من و شوشو و مامی جان هم آژانس گرفتیم این خواهر بزرگه شوشوم واقعا عینهو یه پدر برای خواهر و برادرهاش میماند به زور کرایه آژانس را حساب کرد ای بابا کلی خجالت کشیدیم وقتی رسیدیم آنها زودتر رسیده بودند و جاری جان هم برایشان اسفند دود کرده بود شام هم قرار بود برویم منزل ایشان خواهر کوچیکه از هرچی که براشون آورده بودند از آب میوه - خوراکی - مربا و هر چیزی که به نظرش جدید آمده بود نخورده بود و برای هرکداممان یکی یکی آورده بود میگم ماهند نگید چرا میگی

خلاصه بعد از تقسیم خوراکی نوبت تقسیم سوغاتی ها رسید وای بیچاره ها کلی برامون سوغاتی آورده بودند برای مامی من هم همینطور هم اندازه ماها آورده بودند سوغاتی من و جاری از همه بیشتر بود طوری که شوشوی من اعتراض کرد بابا چرا همه خوبها رو برای اینها آورده اید کلی از سوریه و دیدنیهاش برامون تعریف کردند و کلی دلمون را آبیدند انشاءاله قسمت هممون بشه

شام هم منزل جاری گرام بودیم و کلی هم کمک کردیم  فیلم سرود تولد را هم آنجا دیدیم واقعا بی مزه بود بعدشم مامی جان درخواست نمودن با اتوی پرس عزیزم که شوشو جانم کادو برایم خریده بود و من هنوز افتتاح نکرده بودم شلوارش را خط بندازم تا با کفشی که سوغاتی گرفته است ست کنه و پز بده منم که ناوارد بودم شلوار دولا گذاشتم و دسته پرس را پایین آوردم چون کلفت شده بود یهو دسته در رفته و خورد به لبم شانس آوردم بینیم نشکست ولی دهانم پر از خون شد بیچاره مامی انقدر به خدا حرف زد که نگو شوشو هم کلی ترسیده بود کلی  کرد خدایش به خیر گذشتها


 
comment نظرات ()